جمعه 4 شهریور 1390-01:42 ب.ظ
از
لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در
تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از
بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند.
از
حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در
بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده
روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک
پسر که در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و
یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این
تلفن به خانهشان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق
بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه
تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟
وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسها چطور است؟
نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بزودی برمی گردیم...»
چند
روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش
از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه
میکرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچهها باش.» مرد با لحنی مطمئن و
دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس
کردم که چهرهاش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی
مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق
رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا
نمیشناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان
برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش
نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.
صبح روز بعد زن به
هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از
اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع
شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان
صدای بلند و همان حرفهایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی
از کنار مرد میگذشتم داشت میگفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود
به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»
نگاهم
به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی
نیست. مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که
مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو.
گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختهام. برای این که
نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.» در آن
لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار
روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان
بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و
سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم میکرد.
جمعه 4 شهریور 1390-01:40 ب.ظ
یه روز یه جوونی سرش رو می چسبونه به شیشه آرایشگاه و از آرایشگر می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟
آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 2 ساعت دیگه و جوون می ره.
چند روز بعد دوباره جوونه می آد و سرش رو می چسبونه به شیشه می گه و می پرسه چقدر طول می کشه تا نوبت من بشه؟
دوباره آرایشگر یه نگاهی به مغازه اش می اندازه و جواب می ده : حدود 3 ساعت دیگه و جوون بازم می ره.
دفعه
بعد که جوونه میاد و این سوال رو می پرسه ، آرایشگره از یکی از دوستانش به
نام Bill می خواد که بره دنبال طرف ببینه این آدم کجا می ره؟ ماجرا چیه که
هر دفعه می پرسه کی نوبتش می شه اما می ره و دیگه نمی آد ؟!
Bill می ره و بعد از مدتی در حالی که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر می گرده. آرایشگر ازش می پرسه : خوب چی شد؟ کجا رفت؟
Bill جواب می ده: رفت خونه تو !!!
جمعه 4 شهریور 1390-01:37 ب.ظ
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا
یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن ای عزیزترین
پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور
اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم وقتی داشتی بزرگ
میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی
تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر
نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم
خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به
جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو...
جمعه 4 شهریور 1390-01:34 ب.ظ
"
جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای
انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول
شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را
می شناخت دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او
آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا، با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود، اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه
شیفته یادداشتهایی با مداد، که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد. دست خطی
لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت در صفحه اول
"جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
" دوشیزه هالیس می نل "
با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
"جان"
برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری
با او بپردازد. روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم
عازم شود . در طول یکسال و یک ماه پس از آن ، آن دو بتدریج با مکاتبه و
نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند . هر نامه همچون دانه ای بود که بر
خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
"
جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد. به نظر
هالیس اگر "جان" قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهریاش نمی توانست برای
او چندان با اهمیت باشد. ولی سرانجام روز بازگشت "جان" فرارسید آنها قرار
نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
" 7 بعد ازظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک "
هالیس نوشته بود : " تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت."
بنابراین
رأس ساعت 7 "جان" به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست میداشت اما
چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید:
" زن جوانی داشت به سمت من میآمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلاییاش
در حلقههای زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی رنگش به رنگ
آبی گلها بود، و در لباس سبز روشنش به بهاری میمانست که جان گرفته باشد.
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملاً بدون توجه به این که او آن نشان
گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند
پرشوری از هم گشوده شد, اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه دهید عبور کنم؟"
بیاختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم.
تقریباً پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدوداً 40 ساله با موهای خاکستری
رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود. اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی
کفشهای بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور می شد،
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام. از طرفی شوق وتمنایی عجیب
مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم می کرد.
او
آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر
به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به
خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان
معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد
بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به
نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز
کردم. با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تأثری که در
کلامم بود متحیر شدم:
من "جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید. از ملاقات شما بسیار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره
آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا
متوجه نمیشوم ! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از
کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت که اگر
شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف
خیابان منتظر شماست. او گفت که این فقط یک امتحان است !
جمعه 4 شهریور 1390-01:28 ب.ظ
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !
تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!
تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، ***جه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگی ،پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !
برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد
و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد
تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
جمعه 4 شهریور 1390-01:22 ب.ظ